تبلیغات

سرزمین عاشقان

اطلاعات وبلاگ سرزمین عاشقان

خانه
آرشیو
مدیرِیت وبلاگ
پست الكترونیك
ای جهان چون در گذرم برایم این سخن را در خاموشی ات نگهدار عشق ورزیده ام.......

آرشیو


مهر 1386 شهریور 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384

دوستان


.:: قالب های رایگان ::.

دوستم بدار شاید فردایی نباشد

اینتر نت رایگان

این آسمان پر ستاره

زرتشت

ته مانده های یک مرد

رد پای عشق

جک های خفن و دانلود اهنگ

وصال

جالبه!!!

سرزمین عاشقان۲

شیطونک

تنگوان

آسون

آهنگ خیال

نا گفته ها

هجوم تنهای

مرد کاگلی

بامزه

عاشقانه

رضا سیستم

سرگرمی و شخصی

مهندس

عشق آتشی زود سرد میشه

پسران بد

دانلود بازار

با یاران

مجنون

دنیای عشق

هک

ای کیو سان

آمار بازدیدکنندگان

آمار بازدیدکنندگان :
کاربران آنلاین :

جستجو



طراحی وبلاگ


گروه طراحان آوانیک
ویرایش قالب : مهدی-ک


قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

<-PostData->

coming back to life

where were you when i was burned and broken

while the days slipped by from my window watching

where were you when i was hurt and i was helpless

bacause the things you say and the things you do surround me

while you were hanging yourself on someone elses words

dying to bellieve in what you heard

i was staring straight into the shining sun

lost in thought and lost in time

while the seeds of life and the seeds of changs were planted

outside the rain fell dark and slow

while i pondered on this dangerous but irresistible pastime

i took a heavenly ride through our silence

i knew the moment had arrived

for kiling the past and coming back to life

i took a heavenly ride through our silence

i knew the waiting had begun

and headed straight ... into the shining sun

بازگشت به زندگی

کجا بودی آن هنگام که سوختم و شکستم

هنگامی که روزها از پی هم می گذشتند و من از پنجره ام می نگریستم؟

کجا بودی آن هنگام که آزرده بودم و بی پناه؟

چرا که آنچه می گویی و آنچه می کنی مرا در بر گرفته

آن هنگام که به وازه های کسی دیگر دل بسته بودی

و می مردی تا آنچه میشنوی باور کنی

من راست به آفتاب درخشان خیره شده بودم

غرق در اندیشه و غرق در زمان

در حالی که بذر های زندگی و بذرهای تغیی کاشته میشد

بیرون باران می بارید تیره و آهسته

در حالی که من می اندیشدم به این گذران خطرناک اما مقاومت ناپذیر

آسمانی تاختم از میان سکوتمان

می دانستم که آن لحظه رسیده ست

برای کشتن گذشته و بازگشت به زندگی

آسمانی تاختم از میان سکوتمان

می دانستم که انتظار آغاز شده ست

و راست رفتم .. به سوی خورشید درخشان.

+ ¤ نوشته شده در ساعت 04:09 ق.ظ توسط سمیرا

نظر ها ()

[ خانه | آرشیو | پست الكترونیك | رفتن به بالای صفحه ]


irLearn.com